حكيم ابوالقاسم فردوسى

204

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

آگاهى يافتن كاووس از آمدن افراسياب همزمان با اين احوال شهريار آگاه شد كه افراسياب با صد هزار مرد سپاهى آهنگ گرفتن ايران كرده است . از اين خبر بيم انگيز دژم شد . بزرگان را گرد آورد و گفت : افراسياب بدسرشت بارها سوگند خورده و زبان را گروگان كرده كه با ما برنتابد ، اما هميشه سوگند خود را شكسته است . اين بار برآنم كه خود به جنگش بروم و روز روشن را بر او سياه گردانم . موبد گفت : دو بار خود از سر خشم بىمحابا بر دشمن تاختى و هر بار خويش را در بلا درافگندى . اين بار يكى از سرداران دلير را به جنگ بفرست باشد كه دمار از روزگار افراسياب برآورد . كاووس گفت : اكنون ميان سرداران و سران سپاه كسى را نمىيابم كه پى و تاب پادشاه توران را داشته باشد . سياوش در دل گفت : اگر من فرماندهى جنگ با افراسياب را بپذيرم هم از شرانگيزى و جادويى سودابه رهايى مىيابم ، و هم پس از شكستن دشمن نامم بلند مىشود . بدين انديشه بشد با كمر پيش كاووس شاه * به دو گفت من دارم اين پايگاه كه با شاه توران بجويم نبرد * سر سروران اندر آرم به گرد كاووس شادمان شد . وى را نواخت . سياوش با رستم و دوازده هزار سپاهى سوار كار از شهر به هامون شد . شهريار آنان را به دعاى نيك بدرقه كرد و گفت : مبادا جز از بخت همراهتان * شده تيره ديدار بدخواهتان به نيك اختر و تندرستى شدن * به پيروزى و شاد باز آمدن كاووس يك روز سپاهيان را همراهى كرد . در دم جدا شدن پدر و پسر يكديگر را در آغوش گرفتند و گريستند . گفتى در دل هر دو گذشت كه دگر بار يكديگر را نمىبينند . كاووس به پايتخت بازگشت و سياوش و تهمتن لشكر سوى